
خانه ام اینجا نیست... خانه ام ویرانیست...
که در این ویرانه... حس بودن جاریست...
بودن من با من... یا تهی درمانیست...
دل من خوش به چه است...
به یکی کاغذ و یک دانه قلم...
تا نویسم به در و دیوارم...
که در این خانه منم...خانه ای دور از دست...
و شود اشعارم...روزی اسباب دل هر نا کس...!!!
.
.
شعر از مرضیه صادقی کیا
آمده ام تا تو صدایم کنی...
در پس شرم خودت آبم کنی...
آمده ام تا تو نگاهی کنی
شاعرم و لیک تباهم کنی...
تشنه ی آن لحظه ی بارانی ام
تا تو براه آیی و رامم کنی...
شوق رخ ات دارم و در یک نگاه
محو لبت باشم و خامم کنی...
کامل نیست شعرم
ادعای عشق نکردم که چنین مجازاتم دادند...
پرده ای را پاره پاره نکردم از حجاب...
و ناسزایی به پاسبان نگفتم...
همچنان که با حجاب...سر به زیر و بی عشق...
در ابتدای جاده ی تنفس قدم بر می داشتم...
که سینه ام گورستان آرزوهایم شد...
ازخودم


