و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

آسمانم آبی ست...

نگاهم سبز... تنم رویا...

دلم قدر هوا تنگ است...

قلم رنگ حسرت دارد... بی شک لایق شکستن نیست...

انگشتانم بوی نا دارد...

سرم بی فکر... هوایی بکر... کسی انگار ناله می کند اینجا...

اسیر آزاد... هوا دربند... جهان در صلح و  عشق از روی عقلش می شود عاشق...

بشر کامل... خدا در دست... نریزد خون بی قانون ...

چه رویایی... که آسان می شود سختی... و هوشیار است این مستی...

که نقصان کامل است انگار... و شادی بی غم و هیهات چه زیبا باشد این زشتی...

نگاهم سبز باشد بی حسادت...

آسمانم نیز آبی باشد و بی ابر...

تنم رویا نباشد زندگی باشد...

دلم آهنگ پروازی کند بی توشه و بسیار طولانی...

رها باشم...

رها در خود... پروازی کنم بی بال... خنده ای سازم بدون آنکه بگشایم لبانم را...

ببینم آنچه در هرجاست... بدون آنکه چشمانم بگردد گرد خویش...

چه رویایی... چه کامل باشد این رویا...

از خودم









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

لالا لالا گل سرخم

بعد تو همدم غصم

لالا لالا گل خونه

اسیرت چشم به رات بوده

لالا لالا تک و تنهام

هنوز جای پات و میخوام

لالا لالا تنم خسته

خیالت راه به روم بسته

لالا لالا تو نور ماه

لالا کن پس، که دوره راه

لالا لالا بساز با اون

نشه مثل من اون داغون

لالا لالا سفر کردی

منو بی همسفر کردی

لالا لالا بخواب آروم

تموم شد قصه بی پایون

لالا لالا گلش باشی

رفیق خنده هاش باشی

لالا لالا تک و تنهام

هنوز جای پات و میخوام

لالا لالا بخواب نازم

من اون کاغذ، قلم سازم

لالا لالا دلم مرده

آرزوهاشو باد برده

لالا لالا دیگه بسه

دل من عاشقی بسه!

شعر از خودم





کلمات کلیدی :لالایی




نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧

آنگاه که در انتهای دلتنگی ات

با بغضی از جنس حسرت...

بن بستی از جنس زندگی روبرویت قرار دارد...

آنگاه که ستاره های بودنت راربوده اند...

و دریای زلال چشمانت عبور قاصدک را مشق نمی کند...

ثانیه های شادی انگشتانت بروی بستر مهتاب خونین است...

آنگاه...شاید...در بن بست...

آنگاه...

نه...

حتما

راه آسمان باز است...

پرواز را بیاموز...!!!

نوشته شده:مرضیه









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

برای دیدن رویت نکرده ام اصرار

دلم تو را برای دم بی قراریش می خواست

 

اگر به شوق خوانده ام و به عشوه ات راندم

دلم به چاره گری بوسه از لبت می خواست

 

تو را هوای که باشد به سر بجز این دل...؟

که آسمان گله داری و دل سبب می خواست

 

به قصد اذیتت این دل نشست کنج قفس

به فکر  باطل خود بی قراریت می خواست

 

به دل چه گویم از این اشک و بستر خیسم

مگر دلم بجز آرامش دلت می خواست...؟

 

دگر مرا تو نمی بینی از غمت لبریز

غمی که دل سنگت از برای من می خواست

 

تو باش و من تنها، آرزوی تو این است...!

دلم که من و تو نمی خواست... ما می خواست...

شعر از خودم





کلمات کلیدی :اصرار و کلمات کلیدی :بی قراری و کلمات کلیدی :آرامش




نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧

گفته بودی مال هستی نداری قصد ترک

هرچه می خواهی بکن شاید بمانی تو به باران...من به برگ

گفته بودم من که، باران سرد باشد در دو فصل

فصل دیگر هرگز و آید به کامت آن یه فصل...

گفته بودم برگ را عمری نباشد بیش بر دار و درخت

باقی عمرش جدا باشد از او، از مادرش، آن تک درخت

گفته بودی من شب و همزاد ماهی تو ، گمان

کرده بودم من همان شب ماه من کامل تر است از هر زمان...

گفته بودم من از آن پس شب چه کوتاه و چه سرد

آنقدر عاشق کش است کز من گرفت آرام، چه بد

گفته بودم بی وفا، ماه هلال من ، شوی تا کی نهان

پس تنم لرزید از حرف خودم، کردی چه زیبا امتحان...

گفته بودی هر زمان رفتی سفر سنگی به سوغاتم بیار

سنگ را می خواستی تا خانه ای سازی برایم تو به یاد آن دیار

گفته بودم من به تو آنشب...شب قهر و نیاز...

که اگر رفتی، برو!! سنگی برای خانه ام حتما بساز

گفته بودم سنگی از اوهام پوچ و خاطره سقف من است...

خانه ام بی تو نباشد پایدار... دیوار و درب و پنجره یک هوس است!!!

شعر از خودم









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧

گفته بودی که میایی...

قبل رفتن ...یادته؟؟

گفتم اما نمی مونی

روز اول...یادته؟؟

اما تو بازی رو بردی

من و باختی...یادته؟؟

چشمای سیاه ونازت

مست موهام...یادته؟؟

مهمون کیه نگاهت...

التماس دو تا چشمام...یادته؟؟

گفته بودی بر میگردی

با یه سوغات...یادته؟؟

سوغاتیت رسیده دستم

عکساتون واشک چشام...یادته؟؟

دل من بدجوری بی تابه

هنوزم مثل قدیما...یادته؟؟

دیوونه می خواد بره پر بزنه

بالش و یکی شکونده...یادته؟؟

آره دیگه آخراشه زندگیم...

مثل نامه های قبلی...یادته؟؟

هنوزم میگم که بر میگردی باز

به گلای خشک خونه...یادته؟؟

دلم و آتیش نزن با نامه هات

نامه ای ندادی انگار...یادته؟؟

عکساتو چیدم توی آلبوم خانوادگی

عکس من چی شد؟؟ بگو که یادته...

انگاری بازم سوال بی جواب

خنده و گریه من بازم به راهه...یادته؟؟

خوش باشی عزیز من هر جا که هستی

دعای خیر منم پشت و پناهت...یادته؟؟

آخ ببخشید یه دفعه یاد یه چیزی افتادم...

بوسه ی یواشکی ت و اون نگاهت...یادته؟؟

 شعر از خودم