
بوی گندم مال من...هرچی که دارم مال تو!
یه وجب خاک مال من...هرچی می کارم مال تو!
باز هم سالی دیگر گذشت...بهار و خزانی دیگر!!
باز هم کم شد فرصت با هم بودنمان...و سخت شد سادگی مان...!
و باز هم متولد می شوم...
با امیدی نو...با تلاشی بیشتر...و با قدمهایی استوارتر!!!
دیگر از هفت آسمان باران نمی بارد، چرا؟
دیگر او از حال من جویا نمی باید چرا؟
دلت گفت و سفر کردی عزیز من، گلم، نامهربانم
دعا کردم که ایمن در سفر باشی، چرا؟
مرا مجنون و دیوانه ز ناز چشم خود
کردی و آواره ام اینک به یک مامن، چرا؟
ز عشقت سر به رسواییم دادی بی هراس
وه چه زیبا باشد آن دامی که تو باشی، چرا؟
پس لبانم را چه آسان بی تمنا داشتی
بی تمنایم ندادی بوسه ای، حتی نمی دانم چرا؟
من چه شبها را فدا کردم، فدای مستی ات
مستی ام را هیچ نادیدی و بد بودی، چرا؟
با همه ناراستی، خیره سری و بد دلی
ساختم یک دم نکردم من گله، بازم تو بد کردی چرا؟
آن شب آخر، شب رسوایی تو بود و بس
عشقبازی بود و تو، من هم تماشاگر چرا؟
دیگر این دل را هوای کوی تو ناید به کام
خوشترین ایام من ایام نادانیم بود و بی چرا...
دیگری را در دلم جایی نباشد کز تو من آموختم
رسم عاشق پیشگی، ناراستی با صدهزاران تا چرا؟؟؟!!!

چقدر شبیه خودت می شوی وقتی...
به چشم بی گنه ام باز می خندی...
چقدر ساده ز من دور می شوی وقتی...
که در بروی تمنای من تو می بندی...
چقدر بی سببی تو، چقدر بی وقتی...
که بی بهانه دلم را چه خوب می لرزی...
چقدر عاشق ماهی، چقدر از وقتی
که داده ای به دلت قول عشق، می ترسی...
چقدر ساکت و رامی که ماه را وقتی
نظر به روی تو باشد، تو باز می خندی...
چقدر خط تو زیباست، لیکن آن وقتی
که باز عهد وفاداری به دل تو می بندی...
چقدر سایه ی عشقت زیاد پس وقتی
بمیرم و تو نگویی چه حیف...!! می رقصی؟؟؟
چقدر شبیه خودت می شوی وقتی...
که دل دوباره به پاکی آسمان بستی...!!!
شعر از خودم
چقدر شبیه خودت می شوی وقتی...
که دل دوباره به پاکی آسمان بستی...
منتظر کاملش باشید دوستان گلم....

چشمانم...
ببارید...
کسی در دور دستها نیست...
چشمانم...
آسان ببارید...
دنیا کوچکتر از دلتنگی توست...
آی...غم ها...
بیایید...
به جنگ می خواهمتان...
به تلخی می خوانمتان...
به سختی می رانمتان...
نا امیدتان می کنم...
تا دیگر قدرت تسخیر قلب رنجوری...
به دستهای آلوده تان نماند...
آی دلخوشی ها...
راهتان را از سر بگیرید...
که اینجا چشمی انتظارتان را نمی کشد...
قلبی برایتان نمی تپد...
آی شانس های لعنتی...
بروید به جهنم...
که اینجا کسی خوشامد نگویدتان...
آی روزگار بی هویت...
خوب نگاه کن...
ببین چگونه به زمینت می زنم...
تسلیم من باش...
که تاب مقاومتت نیست...
در برابر من نه...
در برابر آنچه خدایم می خواهدم...
این آخرین بازی است...
این آخرین لحظه های این سکوت تلخ و اجباری است...
این آخرین نفس های این خستگی است...
آخرین خط و نشان هایت را بکش...
که دیگر نخواهی بود...
زین پس هیچکس را تاب مقاومت در برابرم نباشد...
این آخرین تلاش توست...
افسوس بیهوده است...
تسلیم من باش...
آی زندگی نا پایدار...
افکارم را تاب مقاومتت نیست دیگر...
