
رفتی...
دلم راضی بود به رفتنت...
تو نیز راضی بودی...نه؟
سکوت کردم... سکوت کردی!
سخن گفتم... سکوت کردی!
از بودنم در کنارت کاستم...سکوت کردی!
این چه رسم آرامیست که در پیش گرفتی... سکوت...سکوت...سکوت!!!
ای لعنتی بگشای لبانت را...
هرچند دیر باشد برای گفتن...
پرده از سکوتت بردار و فریاد بکش...
هرچند گوشهایم بسته باشد برای نعره هایت...
روزها از پی هم می گذرند... و تو به سکوتت ادامه می دهی...
مرگ آن روزییست که این سکوت، فراموش شود...
و تو بی اعتنا... به روزهای آرام آرزو...
چقدر زود رسیدند آن روزها...
روزهایی که از رسیدنشان هراس داشتم...مبادا تورا از من...
بگیرند...
مبادا دیگری تنهاییت را پر کند... که گمان می بردم از آن باشی...
چرا چنین بی رحمانه در مقابلم سکوت کردی...
در برابر منی که کم نبودم برایت...
چقدر زود گذشتند...نه؟!!
و ماه هاست... که بر روی زمین... به دنبال قدمهایم... در پی ردی از ماسه های آن ساحل می گردم...
ساحلی که لحظه ای رهایم نمی کند...خاطره اش...
راستی...
مگر دوستم نداشتی؟!
