و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

میدانم...
میدانم که می‌آیی...
آغوشت را برایم می گشایی... با سخاوت...
میدانی...
میدانی که نیازم در توست...
تمنایت در اوج هوس رهایم نمیکند...
دستان شفاف از محبت خالصانه ات... مامن اشکهای رانده شده ام...
چشمانت را... چه بگویم...؟
چشمانت در توصیف قلمم نیست... و نمی آوازد موسیقی نرم مخملی اش را...
چه کنم...؟ هیهات کز آن گرمای بی حصار تنت... چه کنم...؟
میدانم...
توان مقاومتم نیست... در برابرت...!
هنگامی که می نوازی ام به خویش...
حلقه ی سرخ چشمانت ز شهوت پر ز اشک... چرا؟
اشک دیده نیست که غیرت است جانم... غیرت و خودخواهی...
که نخواهم جز از برای تو بودن را... و نبینم جز به کام تو قصه ای سرودن را...
میدانی...
عاشقم می مانی... غصه ام می رانی... و طراوتم را کام می گیری...
پس بدان به یادت می زنم این تار زخمی را...
و می نوشم آن جام... کهنه شراب را...
و تنها در کنار رخ ماهت... به فرش می کشانم کوکبان بی سبب مسرور را... بی سبب مغرور را...
آری... باز تنها در کنار قاب عکست...
باز...
میدانی...
توان مقاومتم نیست... در برابرت...!








نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

     آدمک آخر دنیاست...بخند                             آدمک مرگ همینجاست...بخند

 دست خطی که تو را عاشق کرد                         شوخی کاغذی ماست...بخند

  آن خدایی که بزرگش خواندی                           به خدا مثل تو تنهاست...بخند!!
 


نیامدی و دگر نخواهم خواست آمدنت را...
                                                                 چشمانم را براه خویش...
درمانده با بغضی سنگین برجای گذاشتی...
                                                                 دستان ملتهب از عشقم را ندیدی...
و چه ساده گذشتی از عهد و پیمانت...
 
                                                                 ای کاش بودی...!!!


آن لحظه ای که پر شدم از نبودنت...
                                                                  مست از رویای بودنت...
ای کاش آنجا بودی هنگامی که دستانم لرزید...
                                                                  از بیم تنهایی...
از دلهره های گاه به گاه...
                                                                  قلبم می لرزید...

و تو نبودی...

 ای کاش بودی...!!!؟؟؟









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

 

می خوان این دلخوشی رو ازم بگیرن...


اگه اون بود نمی ذاشت...


می خوان آتیش بزنن به هستی من...


اگه اون بود نمی ذاشت...


اگه اون بود نمی ذاشت زمونه اینجوری باشه...


نمی ذاشت حرفی و ترسی دیگه از دوری باشه...


اگه اون بود نمی ذاشت روز من این رنگی باشه...


نمی ذاشت سهم من از زندگی دلتنگی باشه...


اگه اون بود نمی ذاشت خوابمو آشفته کنن...


دلمو زندون این حرفای نا گفته کنن...!!؟؟









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧

آه ای مردی که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای
هیچ در عمق دو چشم خامشم
راز این دیوانگی را خوانده ای
هیچ می دانی که من در قلب خویش
نقشی از عشق تو پنهان داشتم
هیچ می دانی کز ای عشق نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم
گفته اند آن زن زنی دیوانه است
کز لبانش بوسه آسان می دهد
آری اما بوسه از لبهای تو
بر لبان مرده ام جان میدهد
هرگزم در سر نباشد فکر نام
این منم کاینسان ترا جویم بکام
خلوتی می خواهم و آغوش تو
خلوتی می خواهم و لبهای جام
فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر
ساغری از باده ی هستی دهم
بستری می خواهم از گلهای سرخ
تا در آن یک شب ترا مستی دهم
آه ای مردی که لبهای مرا
از شراربوسه ها سوزانده ای
این کتابی بی سرانجامست و تو
صفحه کوتاهی از آن خوانده ای

فروغ فرخزاد







نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٧

هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان
نا امید نیست...!!!
 

گناه...گناه...گناه...
تا کی...؟ تا کی قبول اعتقادات بدون چون و چرا...؟ تا کی ادامه ی اشتباه آدم...؟
به کدامین گناه می سوزانیم آنانکه بی گناهند...؟
چقدر سرپوش گذاشتیم روی اشتباهات آدمیان...؟
چه شبها که نالیدیم از اشتباهاتمان...؟ چه توبه ها کردیم به درگاه خدایمان...؟
کدامیک را وعده بود...؟
چگونه کشتیم انسانیت را ...؟ و چرا هنوز می خواهیم عاشقی را...؟
چگونه است این همه تمایز...!!!؟؟ و چرا ندانسته ایم تا بحال آنچه را که واقعا خواستاریم؟؟؟
عروسک های خیمه شب بازی...
عروسک گردانان ماهر ... تازه کارها...
هر آن که بخت یارش بود...برد...
هر آنکه بازنده بود... با ما بود... از ما بود...
مهمان ما بود... آنکه با نان خشکی پشت در خانه مان ایستاده بود...
قبله ی ما بود...آنکه با آب آشامیدنی اش...وضو تازه کرد...به نماز ایستاد...
و چرا ذکر غیر او را گفتیم و شکر نکردیم...!!!
دیگر نمی آید... دیگر صدای الله اکبر نمی آید از دور بگوش...
دیگر نوای بلال از مسجد حرام شده است...
دیگر نان و خرما غذای حماقت ما و روزی آور شاهان است...
دیگر نگین انگشتر آن مولا گرمی محفل شاعران است... نه بزرگی و کرامت انسان...
دیگر... خیلی وقتست آرامشی ندارم...
دیگر خدایی نیست...
دیگر چشمها با شستن سهراب و گوشها با صدای پای آبش بیدار نمی شود...
دیگر ...
تنها...
درمانده... عاشق...
کجاست...؟ آن ایمان...؟
 
 
گم شدیم گر در میان خویشتن...جستجویی لازم است...!!!









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٧


 



سنگ در برکه می اندازم و می پندارم...

به همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد...

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب...

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت...؟؟!!
 

عشق تنها یکبار می آید... آری عشق تنها یکبار می آید...
و عشق همانی بود که به تو ورزیدم...
آری حقیقتاْ همان یکبار بود...
و از بس بدان آویختم...که دیگر ندیدم...
راهی جز  فدای تو شدن...
جز از برای تو بودن... از تو خواندن و در تو ماندن...
چه شبها که چهره ات را دیدم و پرده ها را کشیدم تا مبادا ماهتاب من روشنی اتاقی دیگر باشد...و چشمانت را پرستیدم...تا مبادا ستایش کردنت را از یاد ببرم...و بر دستانت در خیال بوسه ها زدم...تا مبادا فراموشم شود زخم هایی که برایم بستی...
غافل از حضورت...درخیالم ساختم بتکده ای که تنها بت آن اندام تو بود...کتاب عبادتم دستان مهربانت که خط به خط سختی هایت را از بر می کردم و از دستان پر چینت می ربودم... بوسه ای نثارش می کردم...
اشکهایم برای چشمان الماس تو بود و زخم دلم برای اشکهای تو...که چگونه التیام دادی دل داغدیده ام را تا مبادا لحظه ای غمگین نباشم...و می دانم که سحر بود و افسون...
دلم را همین جا...همین امشب در پای بت اندامت پیشکش می کنم تا بتپد در پای تو که گناه است اگر بیندیشی که این دل در سینه ی من آرام دارد...و تنها در درون سینه ی من جان دارد... چرا که این دل از تو وام دارد حیاتش را...


امشب از بتکده ام به میخانه می روم تا...بسازم رویایی از بودنت...و با خیال آسوده سر بر بالین نهم... چرا که نبودنت سخت می شکند مرا...









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳۸٧

دلم گرفته باز هم ... چون شبان بی کسی ام... که سالها از آن شبها می گذرد...
تنها یادگار آن روزها و شبها... و عشق صدای پای فاصله هاست...
و دیگر تنها نخواهم ماند... چرا که تنهایی گناه است...

گناه زنده ماندن...

می مانم... هنوز برای شکست و زخم جای دارد دلم... باشد که بی انصافی نکنم...