و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست

 

نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٥

گفتنی نیست ...

آنچه امروز قصد گفتنش را دارم ... گفتنی نیست ...

منی که سالها از این آشنای خانمانسوز گفتم و نوشتم ...

حالا از بیان آن عاجزم ...

چرا ............... ؟

شاید ... باید واقعا ٌ عاشق بود ... تا توان گفتن باشد ...

اما نه ... عشق واقعی روی کاغذهای دلتنگی ما نمی آید ...

و  هیچ قلمی یارای نوشتنش را ندارد ...

ما که به ظاهر انسانیم و قطره ای از روح خدا را در وجودمان داریم ...

گاهی در برابر همین یک واژه ی سه حرفی به زانو در می آییم ...

نمی دانم چه می خواهم بنویسم ... فقط می دانم که باید بنویسم ...

و اگر ننویسم چه کنم ... ؟

آنچه در خلوت یک (( ما )) می گذرد ...

آنچه با زبان سکوت گفته می شود ...

و هم آنچه با لبان بسته فریاد شود ... افسوس ... گفتنی نیست ...

نتوانستم ... نتوانستم بگویم ... آنچه در دل داشتم ...

شاید مجال گفتنم نداد ... با نگاهش ... و یا ... با زبانش ... !!!

دوست داشتم ... هم آن نگاه را ... و هم آن زبان را ...

شاید کوتاهی کرده باشم ... اما ... دوستت دارم ...

چقدر ؟؟؟ خودت خوب می دانی ... می دانم که می دانی ...

دیشب از گرمای عشقت سوختم ...

می گویی این حس برایم آشناست ... اما خدا شاهد است که ...

نه ... گفتنی نیست ...

آنچه در دل دارم ... امروز در این دفتر دلتنگی ام نمی گنجد ...

فقط بدان دوستت دارم ... چی ؟؟؟ نمی شنوی ؟؟؟

آی کوچولوی من ......... گوشهایت را بگیر تا فریادم نیازاردش ...

دوستت دارم ............................. .