انتظار
بیا طعم عشق و به هم بچشونیم ...
بیا بوسه عشق و رو وجودمون حس کنیم ...
من هستم ... تا آخرش ... !!!!
کاش بهش گفته بودم دوستی من تا نداره ...
شاید دوستی بدون تا براش عجیب بود ...
راست می گفت ... تا آخرش باهام بود ...
اما چه زود به آخرش رسیدیم ...
تکلیف منی که هیچ تا یی برای دوستی مون نذاشتم چیه ... ؟
5 روز ... خیلی زود گذشت ...
با تموم انتظارش برام دوست داشتنی بود ...
دوست داشتنی و عجیب ...
خودم باعث شدم ... می دونم ... اما چه میشه کرد ...
ما آدمها وقت گریه و زاری مون ... عادت نداریم از خودمون گله کنیم ...
اما ... من می خوام از خودم گله کنم ... نه از روزگار ... نه از مرام دوست ... نه از چرخ گردون ...
نه از خدام ...
این من بودم که شرط گذاشتم ... شاید فکر می کردم ...
نمی دونم ... شاید می خواستم ببینم چقدر دوست داره با دریایی که حرف می زنه ... بمونه ...
به انتظارش می ارزه ...؟
می دونم تقصیر من بود ... الان حق گله ندارم ... شاید بازم باید منتظر بمونم ...
دیدی ؟ من که گفتم خیلی وقته منتظرم ... ! باور نکردی ... می دونم ...
من بیشتر زندگی مو به انتظار سر کردم ...
انتظار رسیدن به چیزهایی که دوستش داشتم ...
می شنوی ؟ ... صدای تپش هاشو ... به زور می زنه ...
تا حالا شده دستات یهو یخ کنه ... سرت گیج بره ...
کلمات و از هم تشخیص ندی و ندونی چی باید بگی ... ؟
تا حالا شده از خودت گله داشته باشی ؟ از مغزت ... ؟
آره ... مغزم برات شرط گذاشت ... چون یاد گرفته که همیشه نباید به حرف دل گوش داد ...
آخه دل بازیگوش من تا حالا دسته گل زیاد آب داده ...
دستام می لرزه ... به زور روی کیبورد حرکتشون می دم ...
جنگ بین من و من ... !!!! بین این دوتا فقط من دارم نابود می شم ... !!!!
خداااااااااااااااااااااااااااااا ........
رفت ... مثل همیشه اون بود که می رفت ... اما اینبار با دفعات پیش فرق داشت همون جا ایستاده بودم و رفتنش و نگاه می کردم ... می خواستم دنبالش برم و صداش کنم ... اما انگار پاهامو به زمین زنجیر کرده بودن ... مغزم کار نمی کرد ... هر چه بیشتر فکر می کردم ... اونو دورتر از خودم احساس می کردم ... باید خیلی زود تصمیم می گرفتم ... چرا ؟ چرا باید همیشه این من بودم که دنبالش می رفتم ... ؟ آخه حق با من بود ... مگه نه اینکه همیشه اون بود که بهانه می آورد ... مگه دوسم نداشت ؟ پس ...
دیگه دیر شده بود ... اون رفته بود ... خسته بودم ... ! روی نیمکت نشستم و سرمو میون دستام قایم کردم ... آفتاب داغ داغ بود ... اما من از درون سردم بود ... دلم می خواست چشمامو ببندم و هرگز باز نکنم ... اما اشکهام که تازه راه خودشونو پیدا کرده بودن این اجازه رو نمی دادن ... ! انگار تازه یادم افتاده بود که چه اتفاقی افتاده ... بی پروا گریه می کردم و از اطرافم بی خبر بودم ... دیگه هیچی برام مهم نبود ... سنگینی نگاه های تاسف بار آدمهایی رو که از کنارم می گذشتن و احساس می کردم ... از خودم بدم اومد ... بدون اینکه خواسته باشم ترحم دیگران رو برای خودم خریده بودم ... ! یه اراده ی محکم ... بلند شدم و مثل همیشه با قدمهایی محکم و استوار به طرف ماشین حرکت کردم ... سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم ... باز هم شدم همون دریای گذشته ... پر خروش و بی صدا ... محکم و لطیف ... !
بنشین ای همه هستی بنشین ...
بنشین تا کنم افشان سر گیسوی تو را بر سر دوش ...
بنشین تا به لبم ... بنویسم به تن و شانه ی تو نامه عشق ...
آنچنان گرم نویسم که بیفتی مدهوش ...
و در آن حالت سر مستی و ناز ...
کشمت نرم و سبک در آغوش ... !
سلام ... تولدم مبارک !!!!!!!!!!!!! مگه نه ؟
می دونم همتون خوشحاليد ... بروی خودتون نمی آريد ... آره ؟
۳۱ تير ... خيلی روز تولدم و دوست دارم ...
تو می رفتی ... و من تنها نگاهت می کردم ... تعجب نکن ... که چرا گريه نمی کردم ... بعد از تو عمری برای گريستن فرصت دارم ... اما ... برای ديدن تو تنها همين يک لحظه باقيست ... !!!
دوستون دارم ...
