دردا که درد عشق تو از گفتگو گذشت
وز عمر من مپرس ، که آبی ز جو گذشت
افسانه امید محال من ای دریغ
آنقدر شکوه داشت ، که از های و هو گذشت
هر کس نشان من ز تو پرسد ، همین بگوی
دیوانه ای که عاقبت از آبرو گذشت
اکنون حریف مستی من در زمانه نیست
ساقی بهوش باش ، که کار از سبو گذشت
تطهیر ، شرط اول ذکر است در نماز
عشق آن عبادتی ، که از هر وضو گذشت
دامان من ز قید تو ای عمر پر فریب
رنگین چنان شده است ، که از شستشو گذشت
من کیستم به دام تو ای چرخ واژگون
دریا دلی که از سر هر آرزو گذشت
سخته نه ... نه شنيدن و ميگم ...
يعنی واقعا گفت نه ... يعنی اينقدر ازم متنفره ...
دوست نداشتن که دليل تنفر نيست ... اون گفت دوسم نداره ... نگفت که ...
يا شايدم ... يعنی ميشه ...
خدايا ... چقدر با ندونم کاريام همه رو از خودم رنجوندم ... آخرشم خودم چوبشو خوردم ...
حالا دلم غصه داره ... مثل چند سال قبل ... اندازه اون وقتا تنهام ...
بازم اين دريا با موجاش يکی و از خودش روند ... !!!!!!!!!
يعنی يکی ديگه رو ...
منم می بخشمت با هر چه هستی
اگه درهای خوشبختيمو بستی
آره می بخشمت اگر چه سخته
آخه زيبا آخه ظالم غرورمو شکستی ...
دارم می بخشمت بلکه بری شرمنده تر شی
ديگه فرقی نداره تو ببخشی يا نبخشی
نمی دونم چرا اين شعر و نوشتم ... شايد فقط واسه اينکه تنها شعری که الان روبروم بود همين بود ...
من همچنان دوستت دارم ...
