دلش شكسته بود ... اميدش نا اميد شده بود ... و هيچ علاقه اي به ادامه زندگي نداشت ...
نگاهي به آسمان انداخت ...
آسمان گرفته بود ...
درست مانند صورت او ...
ابرهاي غم اجازه خودنمايي به چشمهاي سبز ( ! )... به افسون چشمهاي سبزش را نمي دادند ...
بغضي كه از ديرباز در گلويش نشسته بود ... حالا مبدل به فرياد گشته بود ...
اما او سر سخت تر از آن بود ...
نه به ابرهاي چشمانش اذن بارندگي داد ... و نه به بغضش اجازه شكستن سكوت چندين ساله اش را ...
سرش را به پايين انداخت و به زمين نگاه كرد ... ترك هاي روي زمين او را به ياد ترك هاي دل غمگينش مي انداخت ... به درختان اطرافش نگاهي كرد ... درختاني سبز و پر برگ و بار ... نه ( ! ) آنها هم سر سبزي و نشاطشان را به رخ او مي كشيدند ... به ناچار متوجه ماشيني كه با سرعت از كنارش گذشت شد ... آه ... اين همه عجله براي چيست ... براي لحظه اي زود رسيدن به آخر خط ... ؟؟؟؟
ترجيح داد آسمان را نظاره كند ... حداقل آسمان با او همدرد بود ...
نگاهي به آبي آسمان انداخت ... نور رعدي در آسمان درخشيد ... دلش لرزيد ... يعني او هم ...
و اين بار صداي رعد بود كه او را از جا پراند ... ترسيد ... ترس از شكسته شدن غرورش ...
نم اشكي را بر روي گونه اش احساس كرد ... يك ... دو ... سه ... اما نه ( ! ) اين اشك نبود ... قطرات باران بود ... و يا شايد او دوست داشت اينطور فكر كند ... آه ... بالاخره طلسم آسمان هم شكسته شد و ابرها باريدند و باريدند ...
و آن پايين در روي زمين هم ... او بود ...
حالا ديگر نمي دانست كه آيا اين اشكهايش هستند كه صورت او را تر مي كنند ... يا سخاوت آسمان است ... حالا ديگر نمي دانست اين صداي اوست كه در سكوت شب فرياد مي زند ... يا خشم آسمان است ... بي پروا با ابرها گريست ... به خيال آنكه قطرات باران سر و رويش را مي شويند ... و بي وقفه فرياد زد ... به گمان آنكه صداي رعد در گوشش طنين مي اندازد ...
و آن شب دخترك بعد از سالها احساس سبکی می کرد ...
((…غرور دخترک نشکسته بود!؟…))
افق ديدگانت را دوست داشتم ... اما ... اينک ... راستش يادم نبود که گاهی اوقات ... افق عموديست !!!
