و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست

 

نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۳

چراغ ها خاموش اند ... پرده ها كشيده ...

اتاق تاريك است ...

اجازه خودنمايي به هيچ ستاره اي را نخواهم داد ...

ساعت ديواري دائماً با صداي تيك تاكش گذشت زمان را به يادم مي آورد ...

در زمان گم شده ام ... نمي دانم الان صبح است يا شب ...

صداي عقربه هاي ساعت با لحظاتم عجين شده اند ... گويي آنها هم مي دانند چه به سرم آمده ...

سعي مي كنند با حركات كند خود ... همدرديشان را ثابت كنند ...

هر لحظه كند  و كندتر ... و حالا ... ديگر صدايي شنيده نمي شود ...

بغضم مي تركد ... تا به حال تنهايي ام را زياد احساس نمي كردم ... اما حالا ...

ساعت ديواري خوابيد ... براي هميشه ...

چه قدر وفادار بود ... لحظه لحظه با من بود و براي من خواند ... حتي بهتر از او ...

سر بروي زانوهايم ... زانوها در حلقه دستانم ... و اشكم همچنان سراريز ...

گويي همه چيز دست در دست هم داده اند تا به من بگويند تو تنها هستي ...

هيچ جا ديده نمي شود ...  تاريك تاريك ...

توان بلند شدن از جايم را ندارم ... دستهايم از سوز سرما كرخت شده اند ... گردنم خشك شده ...

اما قلبم هنوز گرم است ... هنوز به ياد اوست ... هنوز مي تپد ... شايد براي او !

به سختي از جا بلند مي شوم ... اول تك چراغ كوچك اتاق را روشن مي كنم ...

مدتي طول مي كشد تا به نور آن عادت كنم ...

با چشماني نيمه باز به سمت قلم و كاغذم مي روم ... اما نه ...

هنوز ناي نوشتن ندارم ... پنجره را مي بندم ... بخاري را روشن مي كنم ...

بهتر شد ... به جاي اولم بر مي گردم و ... شروع مي كنم ... قلم در دستانم روان نيست ... انگار او هم از دستم دلخور است ... با اين حال مي نويسد  ...  تا بلكه كمي آرام گيرد ...

گفت ديدي ؟ چگونه آزردم

دل زود آشناي ساده تو ...

گفت ديدي ؟ كه عاقبت كشتم

روح و آزاد و اوفتاده تو ...

گفت  ديدي ؟ چگونه بشكستم

اعتبار تو را ز خود خواهي ...

گفت ديدي ؟ كه سوختم آخر

خرمن دوستي  ز گمراهي ...

گفت ديدي ؟ كه دوستانه تو را

با چه نيرنگ ، راندم از ياران ...

گفت ديدي ؟ كه پاك فرسودم

تن غم پرورت چو  بيماران ...

گفت  ديدي ؟ كه از تو ببريدم

عشق  ديرين نازنين  تو را ...

گفت ديدي ؟ به اشك و خون شستم

رنگ و بوي گل جبين تو را ...

گفت ديدي ؟ كه جمله نيكي تو

با دو رنگي ، ز ياد خود بردم ...

گفت ديدي ؟ كه بعد از آن همه صدق

كز تو ديدم روانت آزردم ...

گفت ديدي ؟ كه از سرت بيرون

كردم انديشه وفاداري ...

گفت ديدي ؟ كه در تو شد خاموش

آتش مهرباني و  ياري ...

گفت ديدي ؟ كه در زمانه ما

معني دوستي دگرگون است ...

گفت ديدي ؟ كه هر كه اين سودا

در سرش بود و هست مغبون است ...

گفت ديدي ؟ كه از حسادت و بغض

دوستي را نديده بگرفتم ...

گفت ديدي ؟ كه آنچه مدحم را

گفته اي ناشنيده بگرفتم ...

گفتم آري ، يكايك اينها را

ديدم و اعتنا نكردم من

گله دوستانه اي هم ، هيچ

از تو اي بي صفا نكردم من

صبر كن تا كه عكس كرده خويش

اندر آيينه زمان بيني

من نباشم اگر ، خدايي هست

هر چه ديدم ، يكايك آن بيني ...!

قلمم شكست ...

طوفان شد ... صداي دلخراش رعد و برق دلم را لرزاند ...

پنجره با صداي محكمي باز شد ... باد  وز يد ... اشعارم را برد ... و لحظه اي بعد ...

آسمان آرام گرفت ... بادي نمي وزيد ... كاغذي برايم نمانده بود ...

باران آمد ... گويي آ‎سمان هم دلش برايم سوخته بود ... كنار پنجره رفتم  ... آسمان گريه مي كرد ...

تن خسته ام را بعد از مدتها به دستان خيس باران سپردم تا كمي از درد آن را كم كند ...

تنها صفحاتي  بودند كه از آن دفتر قطور سالم و تميز بودند ، بازرس پليس دستور تخليه اتاق را صادر كرد ، دفتر خاطرات آن پسر جوان را در جيب اوركتش جا داد و هنگام خارج شدن از خانه باري ديگر نگاهي به خانه انداخت ، فكر كرد شايد مطلب جذاب و پر خواننده اي براي روزنامه ها باشد ...همين ...

قتل يك پسر جوان به دستان بي رحم ... عشق ...

و اين بود تيتر اول روزنامه هاي فردا !!!!!!

 








 

نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۳

نگاهي شرارت بار ...

انگار قبلاً هم اين نگاه را جايي ديده بود ... آشنا بود ...

داشت نشاني از آن نگاه را در خاطراتش جستجو مي كرد كه ... احساس كرد آن نگاه با فاصله محدودي به چشمان تيله اي اش خيره شده ...

بدنش گُر گرفته بود ... طاقت آن نگاه را ... آن هم در آن فاصله كم نداشت ...

قدمي به عقب برداشت ... از ترس سر و صورتش خيس عرق بود ...

فاصله بوجود آمده را با قدمي به سمت جلو جبران كرد ...

نه ..... !

همه جا تاريك بود ... دستي به صورتش كشيد .... خيس عرق بود ...

آرام دستش را به سمت چراغ خوابش برد و ... هيچ كس نبود ... تنهاي تنها ...

نفسي به راحتي كشيد و آسوده خودش را در تختش انداخت ... چشمانش را بست ...

آه نه ... لعنتي !!! اين دومين باري بود كه بعد از آن شب وحشتناك ... كابوس مي ديد ...

 








 

نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۳

چه سخت است خنديدن در حالی که چشمانت لبريز اشک است ...

چه سخت است بدر ميان جمع بودن در حالی که محتاج تنهايی هستی ...

چه سخت است نگاهی محبت آميز در حالی که نفرت تمام وجودت را فرا گرفته است ...

چه سخت است بخشيدن کسی که زمانی تو را برای گناه نکرده مجازات کرد ...

چه سخت است تنهايی های خودت را با خودت قسمت کنی و هيچ کس نداند که تنهايی ...

از اين به بعد بايد به اين تظاهر ادامه بدم ... هرچند همه چيز ذو شده و همه می دونن که دريای آبی قلب من عاشق شده ...

اما باز هم بايد بخندم ... هر چند با بغض ....

باز هم بايد در ميان جمع باشم ... هر چند محتاج تنهايی ...

مهم نيست ... !