و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست

 

نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۳

رفت ، مثل هميشه اون بود كه مي رفت ... اما اين بار با دفعات پيش فرق داشت . همونجا ايستاده بودم و رفتنش رو نگاه مي كردم ... مي خواستم دنبالش برم و صداش كنم ... اما انگار پاهامو به زمين زنجير كرده بودن ... مغزم كار نمي كرد . هر چي بيشتر فكر مي كردم اونو دورتر از خودم احساس مي كردم . بايد خيلي زود تصميم مي گرفتم برم يا نرم ؟

ديگه دير شده بود ... اون رفته بود ... خسته بودم ! روي نيمكت نشستم و سرمو ميون دستام قايم كردم . آفتاب داغ داغ بود اما من از درون سردم بود ... دلم مي خواست چشمامو ببندم و هرگز باز نكنم ... اما اشكها كه تازه راه خودشونو پيدا كرده بودن اين اجازه رو نمي دادن !

انگار تازه يادم افتاده بود كه چه اتفاقي افتاده ... بي پروا گريه مي كردم و از اطرافم بي خبر بودم ، ديگه هيچي برام مهم نبود ... سنگيني نگاههاي تاسف بار آدمهايي كه از كنارم رد مي شدن آزارم مي داد ... از خودم بدم اومد .. بدون اينكه خواسته باشم ترحم ديگران رو براي خودم خريده بودم ! بلند شدم و مثل هميشه محكم و استوار به طرف ماشينم حركت كردم ... و سعي كردم ديگه بهش فكر نكنم ... باز هم شدم همون درياي گذشته !!!








 

نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۳

چقدر زود همه چيز تمام شد ... چقدر ساده و راحت دل بستيم ... و چه آسان دل كنديم ...

مانند بازيهاي كودكي مان بود ... كه خيلي زود تمام مي شد و هر كس بسويي مي رفت ...

تمامي زمزمه هاي عاشقانه را آموختيم ... زبان نگاه را فهميديم ... افسوس كه نه كلمه اي از آن زمزمه ها را درك كرديم ... و نه به نگاه هايمان عمل ...

حالا هيچ يك از ما نمي داند بر ديگري چه مي گذرد ...

هيچ كدام نمي دانيم كه آن نگاه هاي دلفريب و زيبا ... حال ميهمان كدام چشم است ... و كلمات دلنشين عشقمان در گوش چه كسي طنين مي اندازد ...

من تنها هستم ... او را نمي دانم ... شايد همان گونه كه در زمان تنهايي من با انگشتان نوازش گرش موهايم را بازي مي داد ... همان گونه كه در زمان بي قراري هايم ، در آغوشم مي كشيد و سر تا پايم را غرق بوسه مي كرد ... و يا زماني كه اشك دلتنگي ام را بر روي شانه هاي قوي و مردانه اش سرازير مي كردم ... حالا ... شايد شانه هايش از اشكهاي ديگري تر باشد ... و در آغوشش ديگري خفته باشد ... و موهاي يار ديگري زير دستان هنرمند و خواستني اش لغزيده باشد ...

شايد او هم تنها باشد ... شايد او هم فكر مي كند ، لبان خسته و بي رمقم بر دستان عاشقي ديگر بوسه مي زند ... و يا شايد فكر مي كند نسيم نفسهايم گرمي بخش قلبي ديگر است ... و دستانم نوازش گر چهره اي ديگر ...

اما ... مگر من مي توانم اينگونه باشم ؟ مگر تكيه گاه هميشگي من كسي غير از او مي تواند باشد ؟

نه ... هرگز ... به انتظارش خواهم نشست ... تا هنگامه اي كه بيايد و مرا با خود همراه سازد ... آري ... به انتظارش خواهم نشست ...

( باور نكنيدها ! همش ساخته ذهن بي حياي منه ! )