و عشق صدای پای فاصله هاست


هر کودکی با این پیام به دنیا می آید... که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست


نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

از خیابانهای روشن، تیرهای نیمه عریان خسته ام

از چراغ گرد سوزی که ندارد هُرم گرما خسته ام

از شلوغی، از ترافیک، از نگاه پشت شیشه

از خیابانگرد ِ هیز ِ بیشعور ِ این حوالی خسته ام

از صدای مازیار و محسن و عصار و تی ام بکس هم،

با کمال میل، باشد هرچه از نسل معاصر، خسته ام

از غروب ِ پُر نصیبم، از طلوع بی نصیب روزگارم

از صدای بانگ ساعت وقت صبح و شام تارم خسته ام

از نماز رو به قبله، تا شدن های مکرر رو به پوچ

از تمام ذکرهای بی اساس ِ نسل ِ پیشین خسته ام

من مدارا می کنم با این همه تکرار و انکار و سبب

از دو رویی، تیزبازی، از دروغ ِ گرگ پوشان خسته ام

من دلم یک شمع میخواهد بجای لامپ 100

از هرآنچه ظاهری باشد، من از ظاهر فریبان خسته ام

من کمی سیگار میخواهم و یک کام ِ کثیف،

از دم ِ نا پاک ِ بیکار ِ تمام حرص بازان خسته ام

 

مرضیه









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠

اینجاست انتهای دلم، مرز بی حواس

من رد شدم از آن همه تردیدها، یواش!

.

فقط چند روز دیگر تا روز موعود باقیست... باور نمیکنم!

دلم برای دلتنگی هایم تنگ میشود...

دلم برای خامی هایم تنگ میشود...

دلم حتی برای جای خالیه انگشتر بروی انگشتم تنگ میشود...

دلم... دلم... دلم!

تا بحال هرچه بوده دل بوده و دل...

دلم برای گریه تنگ میشود حتی!

خدایم... ای پناه لحظه هایم... تا آخرین نفس صدایت میزنم... بشنو صدایم!

نگهدارمان باش...

این عشق را کم که نه... کم کم خروشان کنش...

توانم بده تا در مقابل سختی ها بردبار... در برابر بی طاقتی ها صبور...

و در برابر عشقم استوارترین باشم...

24 آبانماه 1390... روز عید غدیر خم... تولدم... چه روز میمونی...

ازدواج شبیه هیچیک از احساسات غریب دوران جوانی نیست...

باور کنین! خودش محبته! عشقه!

.

باشد که مطلب بعدی از روزهای خوش متاهلی باشد و بس ...

سپاس









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠

باز هم تب کرده ام ... مستم...

باز می لرزد... دلم، دستم...

باز گویی در جهان دیگری هستم!

.

من که اینجا یه کوه غصه دارم با کلی مِه که جلوشو گرفتن، شمارو نمیدونم!

من صبح وقتی از ماشین پیاده شدم قطره های بارون گوله گوله رو سرم ریخت و یادم آورد که این روزا چقدر گریه دارم و اشک ندارم!

من امروز یه نگاه خشک و پاییزی دارم که به ساعت زل زده تا شب بیاد و بتونه توی تاریکی خودشو غرق کنه، شمارو نمیدونم!

من الان یه عالمه فکر تو سرم دارم که نمیدونم به کدومش فکر کنم!

یه کوه مِه گرفته... یه عالمه قطره های بارون... یه نفس سرد و یه نگاه خشک... کلی اشک نرسیده و یه بغض گلوگیر... میدونی چی کم دارم؟

شونه هاتو... با یه آهنگ!

هوای خانه چه دلگیییییییر می شود گاهی...

از این زمانه دلم سییییییر می شود گاهی...









نویسنده : مرضیه صادقی کیا ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠

چه کمکی ازم میخوای؟ تنها کمکی که من میتونم بهت کنم اینه که بگم اون دنیا چیا ازت می پرسن... میخوای؟

- (سکوت).... و (نگاه)!

یه معنی بیشتر نداره... خیلی خر فرضش کردم انگار!

چیزی داری که بشه با چایی خورد؟ تلخیش معمولی نیست انگار... چاییت چیه؟

- اگه برگردم به 5سال قبل حتماً به مارکش دقت میکنم که اگر بعد 5سال آدمی مث تو روبروم نشست و مارکشو پرسید بتونم بگم.

پنج سال... یعنی پنج سال متروکه... یعنی پنج سال خودخوری... یعنی پنج سال افسوس و تکرار... یعنی منم میتونم؟

میخوام حرف بزنم!

- اگه دیگه نخوام بشنوم چی؟

بهت برخورده؟

- بهم بر نخورد. رُک بگم اولش فکر می کردم دختر فهمیده ای باشی و پنجاه سالی تجربه داری و عمل... اما با ون حرف آخرت احساس میکنم دختر چهارده ساله ای هستی که میخواد ادای بزرگا رو دربیاره.

مرسی! با همه ی این حرفا باید بگم بدجوری بهت عادت کردم! آره! من به یه پیرمرد ژولیده ی ازخود راضی با اون قبای پاره و این چایی تلخش و سرفه های تهوع آورش عادت کردم... میبینی؟ به بدی هام میشه دل بست

- عادت! نکن! چون وقتی چایی تو بخوری باید از اینجا بری!

داری بیرونم می کنی؟

- رفتن رسمه موجوداتیه که اسمشون آدمیزاده. اگه نری... بمونی... حق آدمیتت رو بجا نیاوردی...

راست میگه! من که از اون همه داشته هام بریدم و الان اینجام... اومدم که فقط برم...حالا چرا میخوام بمونم؟

خیلی راحت فرصت هارو از آدما میگیری... شاید واسه همینم ترکت کرد!

- فرصت هایی رو ازم گرفتن و دیدم چقدر خوبه آدمیزاد بدونه، بفهمه که شاید خیلی مسائل فقط و فقط یکبار پیشنهاد میشن! نه دوبار! و نه حتی همیشه!

حقایق سنگین و زهرماری گفت... تلخ تر از کل زندگیم! فقط گاهی اصلاً احساس نمیکنم اینی که روبروم نشسته یه مرده... گاهی حس می کنم زنه! با ریزبینی های زنونه...با کلی نگری ها درمورد مسائل مسخره... و حتی با سخت گیری های یه مادر وقتی که میخواد بچه اش رو پاهای خودش وایسه!

 

ادامه دارد!